ما هم دلمون مي خواد بچه هاي ديگه هم اسباب بازي هايي شبيه مال ما داشته باشن

 

فقط کسایی که عاشق فروشندگی اسباب بازی هستن بخونن !

 

وقتي قرار شد به عنوان فروشنده كار كنم احساس عجيبي داشتم از يه طرف فروشنده هايي رو ديده بودم كه بدون هيچ مهارتي و صرفا از روي ناچاري فروشنده شده بودن از طرفي هم خريد كردن از بعضي فروشنده ها به آدم اينقدر احساس خوبي مي داد كه فكر مي كردي با يه استاد به تمام معناي فروش رو به رو شدي.

حرف دوست و آشنا هم متفاوت بود بعضي ها عقيده داشتن فروشندگي به دليل ارتباط با مردم مختلف شغل جالبيه . يه عده هم مي گفتن : تو اين كار بايد حواست رو شيش دانگ جمع كني. با خودم فكر مي كردم تو زمينه فروش اسباب بازي، گوي و ميدون بيشتر دست كدوم دسته از فروشنده هاس؟ 
بالاخره وقتي عقربه هاي ساعت،‌ پرده ستاره باران شب را كنار زد و آفتاب به تخت سلطنتش برگشت مختصر صبحانه اي خوردم و يك دست لباس مرتب پوشيدم و به طرف فروشگاه راه افتادم . توي راه تمام ذهنم درگير تجربه جديدي بود كه نمي دونستم براي من چه طعمي داره!

وقتي وارد فروشگاه شدم از ديدن دنياي رنگارنگ اسباب بازي هايي كه ويترين ها رو به تصرف خودشون درآورده بودن و از اين طرف و اون طرف ديوارها و سقف آويزون شده بودن غرق تماشا بودم كه صداي تك سرفه اي منو به خودم آورد.

 

اسباب بازی فروشی , عروسک فروشی , هدیه تولد کودک , فروشگاه اسباببازی

 

اين صداي همكارم بود كه بعد از يه احوال پرسي گرم و صميمي منو به پشت پيشخواني دعوت كرد كه شكستن ركورد فروشش يك آرزوي شيرين بود. مي خواستم از فرصت استفاده كنم و همه راز و رمز فروشندگي را به سرعت ياد بگيرم.

به همين خاطر با تمام وجود در كنار همكارم ايستادم و به گفت و گوهاي اون با مشتريا دقت كردمهر وقت مي خواستم يكي از رفتارهاي خوب او را به ذهن بسپارم اون برگ برنده بعديش رو رو مي كرد و من كاملا احساس مي كردم ديگه فروشندگي با پوست و گوشتش يكي شده.

فروشگاه نسبتا شلوغ شده بود كه يك دختر و پسر 7 ،‌8 ساله به طرفم اومدن، با اشتياق به سمت اولين مشتريام خم شدم و گفتم:

بفرمايين. دختر در حالي كه از خوشحالي روي پاهاش بند نبود گفت:‌ بالاخره تونستيم پول توجيبي هامون رو جمع كنيم و باهاش چيزهايي كه مي خوايم بخريم

از آنها پرسيدم : پدر و مادرتون مي دونن آمديد خريد؟

پسر در حالي كه اسكناس هاي تاشده اش را به زور از جيب شلوارش بيرون مي كشيد گفت: ‌

بله ، تو ماشين منتظر ما هستن تا خريدمون رو بكنيم.

با اينكه فكرم به نحوه تربيت اين خانواده مشغول شده بود از بچه ها پرسيدم: شاهزاده و پرنسس براي خريد چه چيزي قدم رنجه كردن؟‌

بچه ها در حالي كه حسابي جوگير اين واژه ها شده بودن كمي به ويترين ها نگاه كردن و از تو ويترين يك لندرور و يك عروسك را نشانم دادن . با ديدن اتيكت قيمت اسباب بازي ها به بچه ها گفتم:‌ مي دونيد قيمت اينها چقدر تمام مي شه؟

پسر با غرور مردانه اي گفت: پس فكر مي كنيد براي چي دو ماهه كه داريم پولامون رو جمع مي كنيم و يه ذرش رو هم خرج نكرديم. بعد اسكناس ها رو مرتب كرد و به سمت من گرفت و گفت:‌بشمارين،‌يه تخفيف هم بهمون بدين

در حال شمردن اسكناس ها بودم كه دختر گفت: لطفا كادوشون كنيد روش هم يه كارت بزنيد و بنويسيد

تقديم به دوستان خوبي كه هرگز نديدمشون

اين بار نقاب خونسردي رو از چهرم برداشتم و گفتم: يعني داريد براي كسايي كادو مي خريد كه تا حالا نديدینشون

پسر در حالي كه دست به سينه ايستاده بود و به نقطه نامعلومي چشم دوخته بود گفت:

امروز روز كودكه . ما هم دلمون مي خواد بچه هاي ديگه هم اسباب بازي هايي شبيه مال ما داشته باشن.

دلم مي خواست زمان متوقف بشه و من بتونم حرف هاي بزرگ اين بچه هاي كوچيك رو هضم كنم.

وقتي به خانه برمي گشتم جواب سوالام رو از اين بچه ها گرفته بودم. فكر مي كردم

تو دنيايي كه به واسطه حضور بچه ها اينقدر معصوم و پاكه مگه مي شه همش به فكر سود و زيان بود ؟

اون روز براي من تبديل به يك روز به ياد ماندني شد تا قشنگ ترين فروش زندگيم رو تجربه كنم.

نویسنده : پرستو دل آرا

منبع : http://www.toyinfo.ir (استفاده از مطالب سایت فقط برای مقاصد غیر تجاری و باذکر منبع بلامانع است )

کد QR برای:  کسایی که عاشق فروشندگی اسباب بازی هستن بخونن

یک نظر

  1. محمد ۱۳۹۶/۰۸/۰۳ پاسخ

    منم کار فروش اسباب بازی رو خیلی دوست دارم

دیدگاه خود را بیان کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

بیست + 20 =